![]() |
![]() |
|
|
یه خورده از اینا یاد بگیریم....
تو این تو دنیا دلمونو به كی خوش كنیم؟؟؟ پشتمونو به بودن كی گرم كنیم؟؟؟ به امید كی سختی هارو تحمل كنیم؟؟؟ لحظه لحظه های بودنمون رو به امید كی جشن بگیریم؟؟؟ به كی اطمینان كنیم تو این دنیا؟؟؟ به امید همونایی كه اگه یه ذره بهشون بها بدیم برای همیشه تنهامون می ذارن؟؟؟ خیلی ها ادعا كردن كه تو تمام شرایط سخت و آسون زندگی كنارمون می مونن... اما نه تو شادیهامون پیداشون كردیم و نه توی غم و غصه هامون اثری ازشون دیدیم... ما آدما موجودات قدر نشناسی هستیم!!! فقط كافیه یه چیزی رو به دست بیاریم... اون وقت برای همیشه ارزششو فراموش میكنیم... فراموش میكنیم كه چقدر برای بدست آوردنش زحمت كشیدیم!... همه چیزو فراموش میكنیم... خیلی راحت!!!... آدمارو... روابطو... دوستی هارو... محبتارو... عشق هارو... یكی نیست بهشون بگه: آخه بی معرفتا!!! حداقل قدر اون صداقتی كه به پاتون ریخته شده رو بدونید... نه!!! این معما هیچ وقت حل نمیشه... انگار باید باور كنم كه آدما اگه پای منافع خودشون در میون نباشه هیچ وقت سراغت نمی یان... هیچ وقت حاضر نیستن به خاطر تو یه ذره از وجود مبارک خودشون بگذرن... هیچ وقت هیچ كاری رو محض رضای خدا برای تو انجام نمیدن!... باید باور كنم كه سلام گرگ معروف قصه ها هیچ وقت بی طمع نیست... آره... انگار باید این حقایق تلخ رو باور كنم... پس چی شد پدر؟؟؟ اینا بودن اون اشرف های مخلوقاتی كه داستاناشونو برام تعریف می كردی؟؟؟ اینا بودن اون آدمایی كه از بچگی بهم یاد دادی باید بهشون احترام بذارم؟؟؟ یادته وقتی بچه بودم منو روی زانوهات میشوندی و برام از زندگی می گفتی؟؟؟ برام از وقتی می گفتی كه بزرگ می شم... آقامی شم... تمام زندگی همین بود پدر؟؟؟ نگات می كنم پدر. سرتو روی بالشی از خاک گذاشتی و آروم خوابیدی... وقتی نیگات میكنم آروم میشم... یادمه وقتی از دنیا و بزرگیاش برام می گفتی و قصه بزک زنگوله پارو برام تعریف می كردی، اما یه چیزه دیگه هم باید بهم میگفتی و یادت رفت!... بهم یادت رفت بگی باید به این بی مهریا عادت كنم!!! بهم یادت رفت بگی كه از این آقا گرگا تو قصه زندگی زیادن!!! پدر... پدر... ازت شاكیم چون بهم یاد ندادی كه چه جوری بی اعتنا از كنار آدمایی كه دوسشون دارم بگذرم... یاد ندادی كه با آدمای نا مهربون مثل خودشون برخورد كنم... به من بد بودنو یاد ندادی پدر!!!... پس اگه یه وقتایی می بینی عصبانی میشم به دل نگیر... فکر کن هنوز همون پسربچهء بازیگوشت هستم كه بهانه ..... می گیرم... افسوس... افسوس كه تو بازی زندگی هممون داریم عروسک میشیم پدر!!! اما من الان بد جوری دلم گرفته...
|
|
همه ما از نوجوانی و جوانی خاطرات دلبستگی به چیز و یا کسیرا در ذهن خود به عنوان خاطره همراه داریم دلبستگی هایی که گاها به اشتباهآن را عشق می نامیدیم
این روزها میبینیمکه هر ذوستی ساده و کوتاه مدت چند روزه را عشق میخوانند . و به بهای آن درسنین نوجوانی و پاکی تمام زندگی و آینده خود را برای چند روز خوش گذرانیتباه میکنند. حال آنکه اگر به واقع دچار عشق واقعی شده باشند عاشق ومعشوق حقیقی هیچگاه مانع شکوفایی و موفقیت یکدیگر نمی شوند. ارد بزرگ دراین مورد میگوید : عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کندو انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . از نظر من، عشق از دیرباز بردوگونه بوده است: عشق گل و بلبل و عشق شمع و پروانه .. براستی کدام یکبرازنده و حقیقی است؟ در عشق پروانه و شمع، شمع معشوقی مغرور است که باوجود عشق آتشینی که در سینه دارد، عشقی که او را چنان به فغان و ضجهوامیدارد که پروانه- عاشق بیقرارش را از سرزمینها و محیط های دور به سویخود فرا میخواند، عشقی که هرچند آنرا بروز نمی دهد اما حرارت وشدت آن ،ذره ذره ی وجود نازکش را می سوزاند و آب میکند، زبان در کام نگه میدارد وسکوت را تا سرحد تباهی و نفی مطلق حفظ میکند. اما با این همه خودپسند نیستو خود می سوزد اما روشنایی سوختنش، قلب عاشقش را نور و حرارت و روشنی میبخشد و با او عشق زنده است. زمانی که وجود شمع به عدم انجامید و حرارتسوزانش ، دل نازکش را بلعید، عشق به اتمام می رسد و عاشقش ناپدید. درآنسوی قضیه، پروانه عاشقی است که فارغ از هیاهوی دنیا، دیوانه وار به شمعکه چون سروسهی با سکوت و ابهتی کوه مانند بر قامت رعنایش تکیه کرده عشق میورزد و شور عشق او را چنان از خود بیخود کرده که تمام موانع و مشکلات وپایان نامعلوم و گنگ عشقش را فراموش کرده، دل به دریا می سپارد و بی باکاز توفان حوادث، سر در راه معشوق میگذارد و به سوی او می تازد و این کاررا آنقدر دوام میدهد تا از سرچشمه نور و روشنایی که از قلب پاک معشوقشساطع است سیراب گردد و بعد ... ![]() نکته جالب در عشق گل و بلبل اینستکه این دو به ندرت به وصل هم می رسند و اگر هم دست روزگار آنها را قرینیکدیگر گرداند، این نزدیکی اندکی بیش نیست و تا کسی آن دو را و خوشبختیشان را نظاره میکند، بدون درنگ نقشه هولناکی در سر می پروراند: گل را ازماحولش جدا کرده و خودخواهانه او را بخاطر زیبایی و عطرش در دست گرفته وآنقدر این دست و آن دست میکند تا پژمرده شود و یا اگر مهربانتر باشد آنرادر گلدانی روی میز اتاقش یا پشت پنجره اش قرار می دهد و بلبل را با صدحیله و ترفند و فریب به بند میکشد و در قفسی تنگ زندانی. عشققرون معاصر هم اگر متهم به پاکی و صداقت و راستی باشد، عشق گل و بلبل است. چرا که دیگر ذهنیت پروانه ای و عملکردی چون شمع در بین آدمهای این دورهیافت نمی شود. عاشق امروزی همچون بلبل است، صمیمانه عشق می ورزد و دلش ازشور یار می تپد و منظور و مطلوبش عشق حقیقی است. بسا اوقات این عشق بهوصال می انجامد و شوره زار زندگی، دشت پرگل بهاری می شود اما همانطور کهگل و بلبل را ما آدمها از هم جدا میکنیم، مردم نابخرد وعاه شهر ما و یاحوادث روزگار با حرف و حدیث و عملکردهای به ظاهر مصلحانه و خیرخواهانه ،عاشق و معشوق امروز را از هم جدا می سازند.
اماجدای از تقسیم بندی و تعاریف بسیاری که در زبانها و ملیت های مختلف از عشقشده و بعد از این هم خواهد شد آنچه مسلم است هر گاه پای یک عشق واقعی نهیک احساس زودگذر در میان باشد حتی محکمترین انسانها نیز دست تسلیم دربرابرش بالا خواهند برد.همانگونه که ارد بزرگ میگوید :عشق چنان شیفتگی درنهان خود دارد که سخت ترین دلها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند .
حالا ویژگی های عشق واقعی را ببینیم... ... عشق ويژگي هاي خاصي نسبت به ديگر حالات انسان دارد که اولين ويژگي عبارت است از: .بيشتر حالات و ...
|
|
بعد از این همه وقت برگشتن و سلام گفتن واسه خودمم هیجان خاصی داره که نگو
امروز می تونم بگم یکی از بهترین روز های عمرمه چون واقعا باورش واسم سخته چون خیلی وقت پیش قید وبلاگم رو زده بودم حتما پیش خودتون میگید اینم هر چند وقت یه بار میره و میاد حق دارید ولی ناخواسته بود شرمندم
|
|
سلام دوستای عزیزم
من دوباره اومدم و اعتراف میکنم که خیلی دلم تنگ شده بود شما عزیزان ولی خوب ارزششو داشت چون خیالم راحته که همه تلاشمو واسه درس خوندن کردم از همتون ممنونم که فراموشم نکردید مخصوصا چند تایی که خودششششششون میدونن تقدیم به همه شما که میدونم هر کدومتون یه جورایی عاشقید
يه زماني پيش مياد که هر چي فکر ميکني مي بيني تنها هستي. گاهي اوقات احساس نمي کني که يکي ديگه هم باتو همدرده. دوستت داره وبه هق هق تنهايي دلت،به فرياد خفه شده در گلوت گوش ميده وبراي زلالي آبشار چشمات رودخونه ميشه گاهي وقتي به آسمون نگاه ميکني مي بيني که گرفته و شروع به باريدن مي کنه غصّه توبيشتر ميشه.
باخودت ميگي که آسمون هم دلش گرفته اون هم مثل من کسي رو نداره ولي آیا تاحالا فکر کردي که چقدر بارون فرياد ميزنه که بگه اون فقط بخاطر تو اومده تا باورش کني...؟؟؟ تا حالا دقت کردي که با چه شدتي خودشو به زمين ميزنه تا صداشو بشنوي تابهت بگه که تنها نيستي؟؟؟ بعضي اوقات که تو فکر ميکني کسي نداري اون مياد واکثر اوقات ازت دلگير نميشه چون اون تورو باور کرده... ولي زماني پيش مياد که اون با خودش ميگه تو که گفتي تنهايي؟؟؟ نياز به همدم داري؟؟؟چرا به من توجه نميکني؟؟؟ تو اون لحظه دل بارون سرد ميشه،ولي بازم تنهات نمي زاره... اين بار بلند تر صدات ميکنه،باورت نميشه با شدت تر از هميشه خودشو به زمين ميزنه توی اون لحظه صدايي بلندتر از اون نيست ... چون اون آخرين توانشو براي تو گذاشته اون براي تو ميشکنه و مي باره... تو اون لحظه اگر باورش کني اونو مي بيني،اين بار با اين که طاقت نداره ، آروم آروم مياد قلبش گرم شده و اون مجنونه... تو با اون دردودل ميکني تا آروم بشي اون با صدايي که تو بايد درکش کني برات عشقو تعريف مي کنه و اون زمان تو ديگه تنها نيستي ... اميدوارم هميشه آبي باشيد |
|
سلام به همه دوستان از بابت نظراتتون ممنونم راستش اومدم بگم که این اپ اخره منه تا بعد از امتحانام اخه امتحاناتم داره شروع میشه باید برم درسامو بخونم برام دعا کنید پس تا بعد امتحانات بای (حدودا تا وسطهای بهمن ماه) البته اگه بتونم دوریتونو تحمل کنم خوب بریم سراغ اپ ایندفعه شعر قشنگیه البته به نظر من تا نظر شما چی باشه .....؟؟؟ همیشه سبز می خشکد همیشه ساده می بازد همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد من آن سبزم که رستن را تو اخر بردی از یادم چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
درونم ملتهب از عشق برونم چهره ای دم سر ولی عشق با غم را غرور من مرمت کرد به غیرت دوستت دارم از دلم حرفی نشد جاری ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود سرانجام تو با عشقت حدیث پشت و خنجر بود
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام من نیلوفر هستم.31 سالمه از یزد و تازه دوران دانشجویی رو شروع کردم .دلم پره از آرزوهایی که شاید هیچ وقت.... اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ. بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ. |